modemsedges
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
کل مطالب
تماس با ما

موضوعات
موضوعي ثبت نشده است

آرشيو
اسفند ۱۳۹۱

لیست صفحات
[ ۱ ]


مطالب سايت

  افسانه پاكرو در نشست خبري سريال تكيه بر باد

افسانه پاكرو در نشست خبري سريال تكيه بر باد



افسانه پاكرو در نشست خبري سريال تكيه بر باد
افسانه پاكرو در نشست خبري سريال تكيه بر باد
مشاهده ادامه مطلب افسانه پاكرو در نشست خبري سريال تكيه بر باد
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۲:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  عكس هاي جديد بازيگران (4 دي 91)

عكس هاي جديد بازيگران (4 دي 91)

آناهيتا همتي ـ فلورا سام ـ زهرا سعيدي

لاله اسكندري ـ نگار فروزنده ـ سارا منجزي ـ ماه چهره خليلي و امير اقايي

طناز طباطبايي

مهناز افشار

لادن طباطبايي

ليلا حاتمي

انديشه فولادوند در كنار سيد محمد خاتمي

الناز شاكردوست

شهرزاد كمال زاده

شهرزاد عبدالمجيد

ترانه عليدوستي

لعيا زنگنه




عكس هاي جديد بازيگران (4 دي 91)
عكس هاي جديد بازيگران (4 دي 91)
مشاهده ادامه مطلب عكس هاي جديد بازيگران (4 دي 91)
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۲:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل21)

ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل21)

ادوارد ديد كه ورونيكا اتاق مشاوره ي دكتر ايگور را ترك كرد و به طرف اتاق بيماران رفت. مي خواست اسرارش را به ورونيكا بگويد٬ سفره ي دلش را براي او باز كند با همان صداقت و آزادي كه شب پيش ورونيكا اين كار را كرده بود.

 

 

از زماني كه به عنوان يك اسكيزوفرنيك به ويلت آمده بود يكي از دشوار ترين امتحاناتش را گذرانده بود. اما ادوارد توانسته بود مقاومت كند و خوشحال بود گرچه تمايلش براي بازگشت به دنيا او را مي آزرد.

 

 

" همه مي دانند كه اين دختر جوان تا پايان هفته زنده نيست. هيچ فايده اي ندارد."

 

 

و شايد دقيقا به همين خاطر مي توانست داستانش را براي او بازگو كندو طي سه سال گذشته تنها با ماري حرف زده و حتي در اين مدت هم اطمينان نداشت كه ماري او را كاملا درك كرده باشد ماري به عنوان يك مادر فكر مي كرد والدينش حق دارند٬ صلاح او را مي خواهند و روياهاي بهشت٬ روياهاي احمقانه ي نوجواني هستند كه كاملا با دنياي واقعي غير ملموس مي باشند.

 

 

 

روياهاي بهشت. دقيقا همان چيزي بود كه او را به قعر جهنم كشاند٬ به قعر مجادلات بي پاياني با خانواده اش٬ به قعر احساس قدرتمند گناهي كه او را براي انجام هر كاري ناتوان مي ساخت و سرانجام وادارش كرده بود به دنياي ديگري روي بياورد. اگر به خاطر ماري نبود همچنان در همان واقعيت مجزاي خود زندگي مي كرد.

 

 

سپس ماري از راه رسيد از او مراقبت كرد و كاري كرد احساس كند دوباره مورد علاقه ي ديگران است. ادوارد هنوز به ياري او مي توانست از آنچه در پيرامونش رخ مي داد مطلع شود.

 

 

چند روز پيش زن جواني هم سن و سال او پشت پيانو نشست و سوناتاي مهتاب را نواخت. يك بار ديگر روياهاي بهشت او را دچار مشكل ساخت. نمي توانست بگويد اين حالتش تقصير موسيقي است يا آن دختر جوان يا ماه يا مدت زمان طولاني اي كه در ويلت گذرانيده بود.

 

 

 

به دنبال ورونيكا تا بخش زنان رفت تا سرانجام پرستاري جلوي او را گرفت.

 

 

"ادوارد تو نمي تواني وارد اينجا بشوي. به باغ برو نزديك صبح است و روز قشنگي در راه است."

 

 

ورونيكا به آرامي به پشت سرش نگاه كرد.

 

 

به آرامي گفت:"مي خواهم كمي بخوابمو وقتي بلند شدم با هم حرف مي زنيم."

 

 

ورونيكا دليلش را نمي دانست ولي آن مرد جوان بخشي از دنيايش شده بود يا بخشي از دنياي كوتاهي كه برايش باقي مانده بود.

 

 

او مي دانست كه ادوارد قادر است نواختن او را درك كند٬ استعدادش را تحسين كند حتي اگر نمي توانست كلمه اي حرف بزند چشمانش گوياي همه چيز بود چنانچه در آن لحظه هم كه كنار در بخش ايستاده بد با چشمانش چيزهايي را گفت كه ورونيكا نمي خواست بشنود.

 

 

شور. عشق.

 

 

ورونيكا انديشيد:"زندگي با بيماران رواني مرا هم ديوانه كرده است. اسكيزوفرنيك ها نسبت به انسان هاي ديگر چنين احساساتي نداردند."

 

 

ورونيكا مي خواست برگردد و نگاه مهرباني به ادوارد بيندازد ولي اين كار را نكرد پرستار مي ديد و به دكترايگور مي گفت و بدون شك او هم به زني كه نگاه مهرباري به يك اسكيزوفرنيك انداخته بود اجازه نمي داد ويلت را ترك كند.

 

 

 

ادوارد به پرستار نگاه كرد. كشش او نسبت به آن دختر جوان بيشتر از آن بود كه تصور مي كرد ولي لازم بود خودش را كنترل كند. بايد مي رفت و از راهنمايي ماري استفاده مي كرد. ماري تنها كسي بود كه ادوارد اسرارش را به او مي گفت. بدون شك چيزي كي گفت كه ادوارد مايل بود بشنود و اينكه در چنين مواردي عشق هم خطرناك و هم بي ثمر است. ماري از ادوارد مي خواست كه از حماقت دست بردارد و يك اسكيزوفرنيك عادي شود(و بعد هم با شادي به حرف هاي مزخرفي كه زده بود مي خنديد.)

 

 

 

ادوارد در سالن غذاخوري به بقيه ملحق شد. غذايي را كه داده بودند خورد و براي گردش اجباري به باغ رفت. در حال آفتاب گرفتن (آن روز دماي هوا زير صفر بود) سعي كرد به ماري نزديك شود ولي انگار ماري مي خواست تنها باشد. لزومي نداشت ماري چيزي بگويد چون ادوارد به حدي تنهايي را مي شناخت كه قادر بود به نيازهاي ديگران احترام بگذارد.

 

 

بيمار جديدي به طرف ادوارد رفت. مشخص بود هنوز هيچ كس را نمي شناسد.

 

 

گفت:" خداوند بشر را مجازات كرد. او را با طاعون مجازات كرد. اما او را در روياهايم ديدم و از من خواست تا بيايم و اسلواني را نجات بدهم."

 

 

ادوارد خواست از او دور شود كه مرد فرياد زنان ادامه داد:"فكر مي كني من ديوانه ام؟ پس انجيل ها را بخوان. خداوند پسرش را فرستاد و پسرش هم دوباره ظهور كرده است."

 

 

 

اما ادوارد ديگر حرف هاي او را نمي شنيد. به كوه هاي پشت ويلت خيره شد و انديشيد چه اتفاقي برايش رخ داده است. اگر سرانجام آرامشي را كه هميشه به دنبالش بود٬ يافته پس چرا مايل بود اينجا را ترك كند. چرا مي خواست حالا كه تمام مشكلات خانواده اش حل شده بود بار ديگر والدينش را شرم زده كند؟ احساس كرد آشفته است مرتب قدم مي زد و منتظر بود ماري از سكوتش دست بكشد تا بتواند با او حرف بزند ولي انگار ماري براي هميشه از دسترس دور بود.

 

 

 

ادوارد راه فرار ويلت را مي دانست. با وجود اينكه به نظر مي آمد سيستم امنيتي كاملي دارد ولي پر از راه هاي گريز بود٬ فقط به اين خاطر كه هر كس وارد ويلت مي شد تمايل كمي براي ترك آنجا داشت

 

 

در قسمت غربي ديواري بود كه مي توانستند به راحتي از جا پاهاي روي آن بالا بروند هر كس مي خواست مي توانست از آن بالا برود و به زودي خودش را به حومه ي شهر و طي مدت پنج دقيق ي بعد به جاده اي كه به طرف شمال و كرواسي مي رفت برساند. مرزها مانند سابق تحت مراقبت نبودند و با كمي شانس او مي توانست طي مدت شش ساعت خودش را به بلگراد برساند.

 

 

 

ادوارد بارها به آن جاده رفته بود ولي هميشه تصميم مي گرفت باز گردد چون هيچ پيامي براي پيشروي دريافت نمي كرد. اينك مسايل فرق كرده بودند:سرانجام پيام دريافت شد در قالب زني جوان با چشماني سبز رنگ موهايي قهوه اي و نگاه وحشت زده اي كه فكر مي كرد مي داند چه مي خواهد.

 

 

ادوارد فكر كرد از ديوار بالا يرود آنجا را ترك كند و ديگر هيچ گاه در اسلواني ديده نشود . ولي دختر خواب بود و مي خواست حداقل از او خداحافظي كند.

 

 

 

 

هنگامي كه آفتاب گرفتن همه تمام شد و اعضا ي انجمن اخوت در سالن انتظار جمع شدند ادوارد به آن ها ملحق شد.

 

 

مسن ترين عضو گروه پرسيد:"آن ديوانه اينجا چيكار مي كند؟"

 

 

ماري گفت:"كاري به او نداشته باش. به هر حال ما همه ديوانه ايم."

 

 

همه خنديدند و به صحبت در مورد سخنراني روز پيش پرداختند. سوال اين بود: آيا مراقبه ي صوفي مي توانست دنيا را دگرگون سازد؟ نظريه ها مطرح شد همچنين پيشنهادات٬ اسلوب ها٬ عقايد متضاد٬ انتقادها از سخنران و روش هاي اثبات آنچه طي سال ها مورد آزمايش قرار گرفته بود.

 

 

ادوارد از اين گونه گفتگو ها منزجر بود. اين آدم ها خودشان را در بيمارستاني رواني حبس كرده بودند و مي خواستند دنيا را بدون اينكه عملا هيچ خطري را متحمل شوند نجات دهند چون مي دانستند عقايدشان در دنياي خارج به تمسخر كشيده مي شود حتي اگر برخي از عقايدشان كاملا عملي بودند.

 

 

هر كس نظريه ي خاص خود را در موردي داشت و معتقد بود حقيقت ان نظريه تنها چيزي است كه از اهميت برخوردار است. آن هاروزها٬ شب ها٬ هفته ها و سال ها را به صحبت مي پرداختند و هيچ گاه عقيده اي از موجوديت برخوردار است كه شخصي سعي مي كند آن را به اجرا در آورد.

 

 

مراقبه ي صوفي چه بود؟ خدا چه بود؟ اگر دنيا بايد نجات مي يافت پس رستگاري چه بود؟هيچ چيز. اگر هر كس در آنجا_ و همچنين خارج از ويلت_زندگي خودش را مي كرد و به بقيه هم اجازه مي داد همين كار را بكنند خداوند در هر لحظه وجود داشت٬ در هر دانه ي خردل و در ذرات ابري كه انجاست و لحظه اي بعد مي رود.

 

 

خداوند انجا بود و با اين وجود مردم باور داشتند كه بايد در جستجوي او باشند چون پذيرش اينكه زندگي بر اساس ايمان است بيش از حد ساده به نظر مي رسيد.

 

 

تمريني را به خاطر آورد كه وقتي منتظر ورونيكا بود تا دوباره پشت پيانو بنشيند استاد صوفي به انان مي آموخت: نگاه كردن به يك گل سرخ. چه چيزي بيشتر مورد نياز بود؟

 

 

اما حتي پس از تجزيه ي آن مراقبه ي عميق٬ حتي پس از آن قدر نزديك شدن به روياي بهشت آن ها انجا بودند٬ بحث مي كردند٬ جدال مي كردند انتقاد مي كردند و فرضيه ها را بنا مي كردند.

 

چشمانش به چشمان ماري افتاد. ماري نگاهش را بر گرفت ولي ادوارد مصمم بود تا به آن اوضاع براي يك بار و براي هميشه خاتمه دهد به طرفش رفت و بازوي او را گرفت.

 

 

مي توانست بگويد:" با من بيا." ولي او نمي خواست چنين كاري را در حضور كساني انجام دهد كه از لحن بي پرده اش متعجب مي شدند. براي همين هم ترجيح داد زانو بزند و با التماس به او خيره شود.

 

 

مرد ها و زن ها از اين كار او خنديدند.

 

 

يكي از آن ها گفت:" ماري تو براي او مانند يك قديس شده اي. حتما به دليل مراقبه ي ديروز است."

 

 

اما سال ها سكوت به او آموخته بود كه با چشمانش سخن بگويد؛ او قادر بود تمام قوايش را در چشمانش جمع كند. همان طور كه كاملا مطمئن بود ورونيكا شور و عشق او را درك كرده، مي دانست ماري مي تواند نا اميدي او را درك كند چون به راستي به او نياز داشت.

 

 

ماري كمي بيشتر مقاومت كرد سپس بلند شد و دست ادوارد را گرفت.

 

 

گفت:"برويم كمي قدم بزنيم. تو ناراحتي."

 

 

آن ها دوباره وارد باغ شدند. به محض رسيدن به نقطه اي امن كه هيچ كس نمي توانست حرف هاي آن ها را بشنود ادوارد سكوت را شكست.

 

 

گفت:"من سال ها در ويلت بوده ام. ديگر والدينم را شرم زده نمي كنم. همه ي آرزوهايم را كنار گذاشتم ولي روياهاي بهشت همچنان باقي است."

 

 

ماري گفت:" مي دانم. ما اغلب اوقات در اين مورد صحبت كرده ايم و من مي دانم مي خواهي چه چيزي را عنوان كني: مي خواهي بگويي وقت رفتن است."

 

 

ادوارد به آسمان خيره شد؛ آيا ماري هم چنين احساسي داشت؟

 

 

ماري گفت:" و اين مسئله به خاطر آن دختر است. ما انسان هاي زيادي را در اينجا ديديم كه مردند، و هميشه زماني اين اتفاق افتاد كه اصلا انتظارش را نداشتند و كاملا اميدشان را نسبت به زندگي از دست داده بودند. اما اين اولين باري است كه شاهد چنين اتفاقي براي شخص جوان،زيبا و سالمي هستيم كه دلايل زيادي براي زنده بودن دارد. ورونيكا تنها كسي است كه نمي خواهد راي هميشه در ويلت باقي بماند. و اين مسئله باعث مي شود از خودمان بپرسيم: پس ما چه؟ ما اينجا چه كار مي كنيم؟"

 

 

ادوارد سرش را تكان داد.

 

 

" و ديشب من هم از خودم پرسيدم در اين بيمارستان چه كار مي كنم. و با خود انديشيدم حضور در ميان شهر، در كنار تري بريجز در بازار رو به روي تئاتر، خريد سيب و صحبت درباره ي هوا چقدر جالب است.

 

ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل21)
ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل21)

مشاهده ادامه مطلب ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل21)
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۲:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  Adsl شركت يا adsl مخابرات

Adsl شركت يا adsl مخابرات

سلام و خسته نباشيد
اگر تاپيك را اشتبا انتخاب كردم پوزش ميخوام
من الان در منطقه احمد اباد در مشهد هستم با پيش شماره ۸۴ در مركز مخابرات مركز انقلاب
من در حال حاضر از شركت پارس آنلاين اي دي اس ال دارم كه ازش راضي بودم ولي در زمان قطعي از ۱ خرداد تا ۵ خرداد كه وصل شد سرعتم به شدت افت كرده
با پشتيباني هم تماس گرفتم يه كارايي كردن ولي مثل اولش نشد
الان تصميم دارم شركت ادسل عوض كنم كه از شما راهنامي ميخوام الان مشهد مخابرات هم ادسل روي كابل مسي ميده كه اينجا ميتونيد تعرفه هاشو ببينيد


http://www.tci-khorasan.ir/tabid/2671/Default.aspx

http://adslselfcare.tci-khorasan.ir:8080/scpluto/

ولي مخابرات همچين اسمش بد در اومده
واسه همين اگه كسي اينجا هست كه از مشهد ادسل مخابرات روي كابل مسي داره نظرشو بگه كه ادسل از مخابرات ارزش داره يا برم سراغ يه شركت ديگه
اگر شركت كدوم شركت و ...
در ضمن من ادسل خودم را براي دانلود زياد ميخوام و بايد با سرور هاي داخلي پينگ پاييني داشته باشه شبانش هم خوب باشه
با تشكر
Adsl شركت يا adsl مخابرات
Adsl شركت يا adsl مخابرات
مشاهده ادامه مطلب Adsl شركت يا adsl مخابرات
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۲:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  نيما نهاونديان، مجري برنامه‌هاي ورزشي درگذشت!

نيما نهاونديان، مجري برنامه‌هاي ورزشي درگذشت!

نيما نهاونديان، مجري برنامه‌هاي ورزشي تلويزيون و گوينده راديو درگذشت.

به گزارش ايسنا، نيما نهاونديان، مجري برنامه‌هاي «دورخيز»، «توپ طلايي» و «ورزش از نگاه دو» بوده است و صبح امروز جسد وي در منزل شخصي‌اش كشف شد.                                                                      
 
نيما نهاونديان علاوه بر شبكه دو در شبكه جام جم نيز برنامه اجرا مي‌كرد. او با راديو گلستان نيز همكاري داشته است. 
 
نهاونديان درباره‌ي نحوه اجرايش گفته بود: يك عده اجرايم را آبي و يك عده قرمز مي‌بينند ولي اينها مصداق هر كسي از ظن خودشد يار من است، چون من بي‌رنگ اجرا مي‌كنم. 
 
او در پاسخ به اينكه آيا سهم مخاطب از اجرايتان را پرداخته‌ايد؟ هم گفته بود: با صراحت مي‌گويم كه حتي تا آخر عمرم هم نمي‌توانم سهم مخاطب را بپردازم. مردم سرزمين مقدس ايران خيلي لايقند كه همه چيز داشته باشند، ولي من همه توانمندي‌ها را ندارم. مردم سرزمين ما وارث مردان بزرگي همچون شهدا، جانبازان، آزادگان و ايثارگران هستند. 
 
مرحوم نهاونديان كه در زمان حياتش دل پري از زخم‌هايي كه از اجرا خورده‌ بود، داشت، بيان اين زخم‌ها را به صورت شعر گفته بود: 
 
نيمه شب و من تازه نفس/ ره خوابم زد و ماندم بيدار/ ريخت از پرتو لرزنده شمع سايه درخت، گلي بر ديوار/ همه گل بود ولي روح نداشت/ سايه‌اي مضطرب و لرزان بود/ چهره‌اي سرد وغم‌انگيز و سياه/ سرگردان بود/ شمع خاموش شده از تيزي باد/ چيزي از سايه بر ديوار نماند/ كس نپرسيد كجا رفت/ كه بود/ كه دمي چند در اينجا گذراند/ اين منم خسته در اين كلبه تنگ/ ولي فداي يك لبخند مردم. 
 
هميشه به خودم مي‌گويم نيما درياي آرامي است كه ناخداي قهرمان نمي‌خواهد. 
 
بر اساس اعلام مركز اطلاع‌رساني فرماندهي انتظامي تهران بزرگ، بامداد امروز (يكشنبه سوم دي‌ ماه) در پي تماس تلفني با مركز فوريت‌هاي پليسي 110 مبني بر فوت فردي به نام «نيما» از مجريان صداوسيما در منزل شخصي‌اش، بلافاصله ماموران كلانتري 137 شهرآرا و كارآگاهان جنايي پليس آگاهي تهران بزرگ در محل حاضر و ضمن حفظ صحنه، به بررسي در اين خصوص پرداختند. 



نيما نهاونديان، مجري برنامه‌هاي ورزشي درگذشت!
نيما نهاونديان، مجري برنامه‌هاي ورزشي درگذشت!
مشاهده ادامه مطلب نيما نهاونديان، مجري برنامه‌هاي ورزشي درگذشت!
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۲:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل20)

ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل20)

 

 

هنگامي كه دكتر ايگور چراغ را روشن كرد٬ از ديدن زن جوان كه در اتاق انتظار بيرون دفترش نشسته بود متعجب شد.

"هنوز خيلي زود است و تمام روزهاي من هم پر است."

ورونيكا گفت:"مي دانم زود است و روز هنوز شروع نشده و فقط مي خواستم كمي صحبت كنم براي مدت كوتاهي. به كمكتان احتياج دارم."

سايه هاي سياهي زير چشم هايش ديده مي شد و موهايش ژوليده بود علايم ظاهري شخصي كه تمام شب را بيدار مانده است.

دكتر ايگور تصميم گرفت او را به اتاقش راهنمايي كند.

در حالي كه چراغ را روشن مي كرد و پرده ها را كنار مي كشيد از ورونيكا خواست بنشيند.

در مدت كمتر از يك ساعت سپيده دم فرا مي رسيد و سپس او مي توانست در مصرف برق صرفه جويي كند سهامداران هميشه در مورد هزينه ها هر چند هم ناچيز سخت گير بودند.

دكتر ايگور با سرعت به دفتر يادداشتش نگاه كرد:زدكا آخرين شوك انسوليني خود را دريافت كرده و واكنشي مثبت نشان داده بود. مفهومش اين بود كه مي توانست از آن معالجه ي غير انساني جان سالم به در برد. در اين مورد خاص دكتر ايگور از شوراي پزشكي بيماران خواسته بود تا تعهد نامه اي را امضا كنند و مسئوليت كامل عواقب چنين درماني را به عهده گيرند.

به خواندن چند گزارش پرداخت. در طول شب دو يا سه بيمار رفتاري پرخاشگرانه داشتند كه طبق گزارش پرستارها ادوارد هم جزو آن ها بود.

حدود ساعت چهار صبح به اتاقش مي رود و از خوردن قرص هاي خواب آور امتناع مي كند. دكتر ايگور بايد وارد عمل مي شد و گرچه در ويلت آزادي وجود داشت اما لازم بود تصويرش به عنوان موسسه اي خشن و محافظه كار حفظ شود.

ورونيكا گفت:" بايد مطلب بسيار مهمي را از شما سوال كنم."

اما دكتر ايگور خودش را به نشنيدن زد. گوشي اش را برداشت و به ضربان قلب و ريه هاي ورونيكا گوش داد. عكس العمل هاي او را امتحان كرد و با چراغ قوه ي كوچكي پشت شبكيه ي چشمش را معاينه كرد. متوجه شد كه ديگر هيچ نشاني از مسموميت ويتريول يا به اصطلاح بعضي ها(تلخي) وجود ندارد.

بلافاصله تلفن را برداشت و از پرستاري خواست تا دارويي را كه نام پيچيده اي داشت بياورد.

گفت:"گويا ديشب دارويي به تو تزريق نشده."

"ولي حالم خيلي بهتر است."

"فقط كافي است نگاهي به صورتت بيندازم. اگر مي خواهي از زمان كمي كه برايت باقي مانده حداكثر استفاده را بكني بهتر است به حرف هايم گوش دهي."

"من هم دقيقا براي همين مسئله به اينجا آمده ام. مي خواهم حداكثر استفاده را از زمان كمي كه دارم بكنم و لي به روش خودم. دقيقا چه مدت وقت دارم؟"

دكتر ايگور از بالاي عينكش با دقت به او نگاه كرد.

ورونيكا گفت:" مي توانيد به من بگوييد. من وحشت زده يا بي تفاوت يا چيز ديگري نيستم. مي خواهم زندگي كنم ولي مي دانم وقتم كافي نيست و خودم را تسليم سرنوشت كرده ام."

"پس چه مي خواهي؟"

پرستار با سرنگ وارد اتاق شد. دكتر ايگور سري تكان داد و پرستار به آرامي آستين ژاكت ورونيكا را بالا زد.

در حالي كه پرستار مشغول تزريق بود ورونيكا دوباره پرسيد:

"چه قدر وقت دارم."

"بيست و چهار ساعت٬ شايد هم كمتر."

ورونيكا نگاهش را پايين انداخت و لبش را گاز گرفت ولي توانست آرامش خود را حفظ كند.

"مي خواهم دو خواهش از شما بكنم. اول اينكه با دارو٬ ـزريق يا هر چيز ديگري كاري كنيد كه من بيدار بمانم و از تمام لحظات عمرم لذت ببرم. من خيلي خسته ام ولي نمي خواهم بخوابم. كارهاي زيادي دارم كه بايد انجام دهم كارهايي كه هميشه ان ها را به بعد موكول مي كردم تا در آينده انجامشان دهم چون فكر مي كردم زندگي تا ابد ادامه دارد. كارهايي كه وقتي اعتقاد پيدا كردم زندگي ارزشي ندارد علاقه ام را به آن ها از دست دادم."

" و درخواست دومت چيست؟"

" دلم مي خواده اينجا را ترك كنم تا بتوانم بيرون از اين جا بميرم. بايد قلعه ليوبليانا را ببينم. اين قلعه هميشه "آن جا بود و من حتي كنكجكاو هم نشدم كه بروم و آن را از نزديك ببينم. بايد با زني كه در زمستان ها شاه بلوط و در بهار گل مي فروشد صحبت كنم. اغلب اوقات از كنار هم رد مي شديم و من حتي يك بار هم از او نپرسيدم حالش چه طور است. مي خواهم بدون ژاكت بيرون بروم و در برف قدم بزنم. مي خواهم پي ببرم سرماي زياد چگونه است من هميشه خودم را خوب مي پوشاندم تا سرما نخورم."

"دكتر ايگور خلاصه بگويم من مي خواهم ريزش باران را روي صورتم احساس كنم. مي خواهم به هر كسي كه از من خوشش آمد لبخند بزنم. مي خواهم هر كس مرا به نوشيدن قهوه دعوت كرد قبول كنم. مي خواهم مادرم را ببويم به او بگويم دوستش دارم بر دامنش گريه كنم و از بروز احساساتم شرمگين نشوم چون تمام اين احساسات در من وجود داشتند در حالي كه هميشه آن ها را پنهان مي كردم."

" ممكن است به كليسا بروم و به تمام تصاويري كه هيچ گاه برايم مفهومي نداشت نگاه كنم تا ببينم اينك چه پيامي برايم دارند. اگر مرد خوش قيافه اي از من دعوت كند با او به كلوپ شبانه اي بروم قبول مي كنم و تمام شب را تا جايي كه رمق دارم به شادي ممي گذرانم. سپس به رختخواب مي روم ولي نه بگونه اي كه هميشه مي رفتم و سعي مي كردم به خودم تسلط داشته باشم و چيزهايي را وانمود مي كردم ه احساس نمي كردم. مي خواهم خودم را به مرد دلخواهم٬ به شهر٬ به زندگي و سرانجام به مرگ تسليم كنم."

هنگامي كه حرف هاي ورونيكا پايان يافت سكوت سنگيني حكمفرما شد. پزشك بيمار در چشمان يكديگر خيره شدند. شايد نگران تمام احتمالاتي بودند كه طي بيست و چهار ساعت آينده به وقوع مي پيوست.

سرانجام دكتر ايگور گفت :" مقداري داروي محرك به تو مي دهم ولي توصيه نمي كنم از آن ها استفاده كني. اين دارو ها تو را بيدار نگاه مي دارند ولي آرامشي را كه نياز داري با آن خواسته هايت را تجربه كني از تو مي گيرند."

احساس كرد حالش بد شده است هر وقت دارويي به او تزريق مي كردند وضع جسماني اش بد مي شد.

"رنگ پريده به نظر مي رسي. شايد بهتر باشد به رختخواب بروي و ما دوباره فردا با هم صحبت مي كنيم."

ورونيكا يك بار ديگر احساس كرد مي خواهد گريه كند ولي خودش را كنترل كرد.

" شما خودتان هم مي دانيد كه فردايي وجود ندارد. دكتر ايگور من٬ خسته ام٬ خيلي خسته ام. براي همين هم چنين دارويي را از شما مي خواهم. با حالتي نيمه نا اميد و نيمه تسليم تمام شب بيدار بودم.

ممكن بود دچار حمله ي هيستريك ديگري بشوم٬ مانند ديروز ولي چه فايده اي دارد؟ اگر قرار است تنها بيست و چهار ساعت از عمرم باقي مانده باشد بخواهم تجربيات زيادي را كسب كنم ترجيح مي دهم نا اميدي را كنار بگذارم."

" دكتر ايگور خواهش مي كنم اجازه بدهيد مدت كوتاه باقي مانده ي عمرم را زندگي كنم چون ما هر دو مي دانيم كه فردا بسيار دير خواهد بود."

دكتر ايگور گفت:" برو بخواب و دوباره ظهر پيش من بيا. آن موقع دوباره صحبت مي كنيم."

ورونيكا متوجه شد هيچ راهي ندارد.

" من مي روم و مي خوابم و دوباره برمي گردم ولي مي توانم چند لحظه ي ديگر با شما صحبت كنم؟"

" وقت كمي دارم امروز سرم خيلي شلوغ است."

" يك راست مي روم سر اصل مطلب. من براي اولين بار و با آزادي كامل لذت را تجربه كردم. به مسايلي فكر كردم كه هيچ گاه جرا فكر كردن به آن ها را نداشتم از چيزهايي كه قبلا مرا به وحشت مي انداختند يا مانعم مي شدند لذت بردم."

دكتر ايگور تا جايي كه مي توانست قيافه ي دكتر ها را به خود گرفت. او نمي دانست سرانجام اين گفتگو به كجا كشانده خواهد شد و نمي خواست با روٴسايش مشكلي پيدا كند.

" دكتر٬ من متوجه شدم در روابط جنسي دچار مشكل هستم. مي خواهم بدانم آيا اين مسئله در ارتكاب من به خودكشي نقشي داشته است؟ مسايل زيادي وجود دارند كه در مورد خودم نمي دانستم."

دكتر ايگور انديشيد:" بايد جوابي به او بدهم. لزومي ندارد پرستار را صدا بزنم تا شاهد صحبت هاي ما باشد٬ تا از شكايات آينده در مورد سو ٕاستفاده از بيمار ها جلوگيري كنم."

دكتر پاسخ داد:" هر كدام از ما چيز هاي متفاوتي را مي خواهيم. طرف مقابلمان هم همين طور است. چه اشكالي دارد؟"

"شما بگوييد."

" تمامش اشكال است. همه روياهايي در سر دارند_ ولي تعداد كمي متوجه ي روياهايشان مي شوند_ كه از ما يك ترسو مي سازد."

"حتي اگر حق با آن تعداد كم باشد؟"

" شخصي كه حق با اوست كسي است كه از همه قوي تر است. در اين مورد به شكل متنقاض٬ ترسو ها٬ شجاع ترين هستند و موفق مي شوند عقايدشان را بر ديگران تحميل كنند."

دكتر ايگور نمي خواست بحث را باز تر كند.

"حالا خواهش مي كنم برو كمي استراحت كن بايد بيمارن ديگر را ببينم. اگر كاري را كه مي گويم انجام دهي در مورد دومين تقاضايت فكر مي كنم."

ورونيكا از اتاق بيرون رفت.بيمار بعدي٬ زدكا بود كه قرار بود مرخص شود ولي دكتر ايگور از او خواست تا كمي منتظر بماند مي خواست از گفتگويي كه با ورونيكا داشت چند يادداشت بردارد.

دكتر ايگور در طول تحصيلش رساله ي جالبي را در مورد انحرافات جنسي

خوانده بود:ساديسم٬ مازوخيسم٬ همجنس بازي٬مدفوع خواري٬ خود ارضايي٬ خود ارضايي يا بددهني و فهرستي بي پايان از اين گونه. در ابتدا٬ دكتر ايگور اين مسايل را نمونه هايي از انحرافات اخلاقي اشخاص ناسازگار مي دانست كه قادر نبودند رابطه اي سالم با والدين خود ب

در رساله اش در مورد ويتريول بايد مبحث مفصلي را به علاوه٬ بسياري از اختلالات عصبي و رواني٬ ريشه در روابط جنسي داشت. او بر اين باور بود كه تخيلات محرك هاي الكتريكي مغز هستند كه اگر مهار نشوند٬ انرژي شان را در نقاط ديگر تخليه مي كنند.

رقرار كنند.

با اين وجود٬ هنگامي كه به عنوان يك روانپزشك در حرفه اش پيشرفت كرد و با بيمارهايش به گفتگو پرداخت٬ دريافت كه هر كس ماجرايي غير عادي براي بازگو كردن دارد. بيمارهايش روي صندلي دفترش مي نشستند٬ با تمام وجود به زمين خيره مي شدند و شرح مفصلي را ارائه مي دادند از آنچه "بيماري "(چنان توضيح مي داند كه گويي دكتر ايگور يك پزشك نيست) يا انحراف جنسي ( گويي دكتر ايگور خودش روانپزشك مسئول تشخيص انحرافات يا عدم انحرافات نيست)٬ مي ناميدند.

و هر يك از اين افراد عادي توضيحاتي را ارائه مي دادند كه در مقالات مهم كتابي با عنوان عدم بلوغ جنسي وجود داشت و در حقيقت اين حق را به همه مي داد تا طريقه ي ارضإ شدنشان را تا جايي كه به طرف مقابل خدشه اي وارد نمي ساخت به خواست خود انتخاب كنند.

زن هايي كه در مدارس مذهبي درس خوانده بودند روياي تحقير شدن جنسي را در سر مي پروراندند٬ مردان با شخصيت و كارمندان عالي رتبه ي دولت براي دكتر ايگور تعريف مي كردند كه چه پولي را در دامان زنان روسپي رومانيايي مي ريختند تا فقط بتوانند كف پاي آن ها را بليسند.

پسرهايي كه عاشق پسرها بودند و دختر هايي كه عاشق دختر هاي هم مدرسه اي خود بودند. شوهراني كه مي خواستند روابط جنسي همسرشان را با غريبه ها ببينند و زناني كه هر گاه با خبر مي شدند شوهرشان مرتكب زنا شده اند٬ به تحريك خود دست مي زدند.

مادراني كه نيازشان را با اولين كسي كه زنگ خانه را به صدا در مي آورد مرتفع مي كردند و پدراني كه ماجراهاي نهان خود را با مردان زن نمايي كه توانسته بودند از مرز هاي مستحكم تحت حفاظ بگريزند٬ تعريف مي كردند.

و مجالس شهوتراني. گويا هر كس حداقل يك بار در زندگي اش تمايل دارد در چنين مجالسي حضور يابد.

دكتر ايگور لحظه اي قلمش را زمين گذاشت و فكر كرد: او چه طور؟ بله٬ او هم دوست داشت. مجلس عياشي چنانچه تصور كرده بود حتما مكاني پر هرج و مرج و لذت بخش بود كه در آن احساس مالكيت وجود نداشت و آنچه بود فقط لذت و منگي بود.

آيا اين خودش يكي از دلايل مهمي بود كه انسان هاي زيادي با تلخي مسموم مي شدند؟ طبق مطالعات دكتر ايگور كه در كتابخانه ي پزشكي اش قرار داشت ازدواج ها به پيوندي پيش و پا افتاده مبدل مي شد كه تمايلات جنسي پس از چهار يا پنجمين سال زندگي مشترك از ميان رفت. پس از آن٬ زن احساس پس زدگي مي كرد و مرد هم احساس به دام افتادگي٬ و ويتريول يا تلخي به از ميان بردن همه چيز مي پرداخت.

مردم با روانپزشكان راحت تر از كشيش ها صحبت مي كردند چرا كه پزشك٬ آن ها را به جهنم تهديد نمي كرد. دكتر ايگور در طول حرفه ي روانپزشكي اش تقريبا هر آنچه را بايد به او مي گفتند شنيده بود.

بايد به او مي گفتند چون به ندرت اين كار را مي كردند. حتي پس از چندين سال كار در اين حرفه٬ هنوز از خودش مي پرسيد چرا آن ها تا به اين حد از متفاوت بودن بيم دارند.

هنگامي كه سعي مي كرد دليل آن را بيابد٬ مصطلح ترين پاسخ ها اين بودند:"همسرم فكر مي كند من بايد مانند يك روسپي رفتار كنم" يا اگر اين سوال را از مردي مي پرسيد جواب اين بود"زن من مستحق احترام است."

 

معمولا گفتگوي او با بيمارهايش در همين جا پايان مي يافت. گفتن اين مسئله فايده اي نداشت كه هر كس مانند اثر انگشتش داراي خصوصيات جنسي متفاوتي است چون هيچ كس اين مطلب را باور نمي كرد. بي مهابايي در روابط جنسي بسيار خطرناك بود هميشه اين ترس وجود داشت كه شخص مقابل همچنان تسليم عقايد از پيش تعيين شده اي باشد.

گفت:" من نمي خواهم دنيا را تغيير دهم."از كار دست كشيد و از پرستار خواست تا بيمار افسرده ي سابق٬ زدكا را به داخل راهنمايي كند:"ولي حداقل مي توانم در رساله ام آنچه را فكر مي كنم بر زبان بياورم."

 



ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل20)
ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل20)
مشاهده ادامه مطلب ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل20)
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۲:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  سريال ويلاي من كار جديد از مهران مديري

سريال ويلاي من كار جديد از مهران مديري

سريال ويلاي من كار جديد مهران مديري پس از مجموعه قهوه تلخ ميباشد

در اين سريال بازيگران زيادي حضور دارند كه از جمله مي توان به سيامك انصاري,كمند امير سليماني,برزو ارجمند,نگين معتضدي,رضا فيض نوروزي,رابعه اسكويي,اليكا عبدالرزاقي,مريم كاوياني

عارف لرستاني,بهار ارجمند,ماندانا سوري,علي برقي,مهدي فقيه و ... اشاره كرد.




سريال ويلاي من كار جديد از مهران مديري
سريال ويلاي من كار جديد از مهران مديري
مشاهده ادامه مطلب سريال ويلاي من كار جديد از مهران مديري
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۲:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  عكس هاي جديد رز رضوي

عكس هاي جديد رز رضوي



عكس هاي جديد رز رضوي
عكس هاي جديد رز رضوي
مشاهده ادامه مطلب عكس هاي جديد رز رضوي
تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۲:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  همه هستي من(22)

همه هستي من(22)

 

با نهايت احتياط دو تابلو را به ديوار تكيه داد و چشمكي به پويا زد و روي صندلي مخصوصش نشست.
پويا گفت:قرار بود به اسم خودت باشه كه...
ماني خنديد و گفت:دلم واست سوخت...
پويا:چاكريم...
ماني:ما بيشتر...و كليد ويلا را به دستش داد و به خاطرش كلي از او تشكر كرد.
نفس عميقي كشيدم و به تابلو هايي كه بعضي هايشان رويش پوشيده بود و بعضي ديگر پشت به كلاس بود نگاه كردم.حوصله ي توضيح و نقد و پرحرفي هاي رحيمي را نداشتم.
يك ماه از اون اتفاق گذشته و من ديگه به مقدم فكر نميكنم...حتي ديگه به حماقت خودم هم فكر نميكنم...در واقع كشش اينكه بخوام دوباره همه ي اون ماجراها رو نبش قبر كنم و ندارم.
صداي رحيمي به گوشم خورد.
-برزگر چرا اينقدر سياه ؟
سرم و بلند كردم منتظر جوابي از سمت من نبود وداشت موشكافانه تابلوي منو نگاه ميكرد مثل هميشه به ميزش تكيه داده بود و از بالاي عينك مستطيلي شكلش تابلوي دانشجوهاش و ورانداز ميكرد.
سري تكون داد و گفت:نا اميدي توش بيداد ميكنه...
تابلو رو به پايين تخته تكيه داد و گفت:با اين حال خيلي بااحساس و لطيفه....نسبت به اوايل سال كه چشم چشم دو ابرو ميكشيدي...بچه ها خنديدند و رحيمي گفت:اممممم...بايد بگم...خيلي خوبه پيشرفت كردي...باريك الله...
حالم كمي بهتر شد،ميدونستم رحيمي نمره ي كامل به كسي نميده يعني اگه پيكاسو هم براش كار مياورد يه ايرادي روش ميذاشت.
تابلوي بعدي براي پويا يه منظره و يه كلبه و يه رودخونه كشيده بود. اونم طبق معمول به تمام اين ها دو تا قو و دو تا اسب هم اضافه كرده بود.
رحيمي خنديد و گفت:ان شا الله تو هم به جفتت ميرسي...
بچه ها خنديدند و پويا زيرزيركي به تينا نگاه ميكرد.تينا هم بيخيال نشسته بود.
كارهاي چد نفر از بچه هاي كلاس را هم نشان داد كه چنگي به دل نميزد.اكثرا همه تو منظره و كوه و درخت چرخ ميزدند.حوصله ام سر رفته بود.آخرهاي كلاس بود و من دم به دقيقه به ساعت نگاه ميكردم.
تابلوي آخر براي ماني بود.وقتي رحيمي كاغذ كاهي دورش وباز كرد...نگاهي گذرا به تابلو انداخت اما كمي بعد چهره اش ديدني بود پر از تعجب و حيرت...عينكشو و دراورد باز خيره شد به تابلو و حتي پلك هم نميزد.خطوط در هم رفته ازشدت بهت درصورتش حاكي از وقوع يك رخداد و حادثه ي عظيم ميداد.
لحظه اي بعد تابلو رو به سمت ما چرخوند و گفت:چي توي اين ميبينين؟
بيشتر قابش چشمم و گرفت...معرق كاري هاي كه به رنگ سرمه اي و سياه بود. وقتي به تصوير نگاه كردم...چيز خاصي نداشت.آسمون شب و ماه و ستاره ها و دريا كه مرزي بينشون نبود.يك منظره ي ساده،هرچند تركيب رنگها خيلي ماهرانه بود.سفيد و سياه و سرمه اي و خاكستري...كل تابلو فقط سياهي و شب بود اما آدم از تماشاي اين همه ظلمت سير نميشد.
رحيمي:به موجهاي دريا خيره بشين...و بعد از چند لحظه كه كلاس غرق سكوت بود طنين صداي ماني جايگزين سكوت شد.
همه ي هستي من آيه ي تاريكي است
كه تو را تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه تو را آه كشيدم آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم...
باورم نميشد لابه لاي موجهاي دريا همين شعر نوشته شده بود،شعر فروغ فرخزاد...دوباره دقيق شدم...خداي من فوق العاده بود....يك تصوير سه بعدي كه در نظر اول هيچ مشخصه اي نداشت اما در عمقش يه شعر پنهان بود...شعر زندگي....
رحيمي خنديد و گفت:بايد بگي به دريا و شب و ستاره پيوند زدي...تو كارت حرف نداره...خوشم اومد...آفرين...ابتكار،خلاقيت ...هوش...بينظيره...كاش كمال الملك زنده بود و اين همه استعداد و نبوغ رو ميديد...در تمام اين بيستو اندي سال تابلويي با اين همه مهارت و شگفتي از دانشجوهام نديده بودم....كارت محشره...
و بعد از كلي تعريف و تمجيد بالاخره نفهميدم نمره ي كامل بهش تعلق گرفت يا نه...ساعت كلاس تموم شد...بايد برميگشتم خونه اماماشين نداشتم...قرار بود تينا منو برسونه ولي قبلش تو كتابخونه كار داشت...منم روي نيمكت نشستم و منتظر بودم كه تينا بياد.
نيمكت زير يه درخت پت و پهن بود كه كلي گنجشك و كبوتر و كلاغ و روي خودش جا داده بود هميشه از اينكه زير درخت بشينم بدم ميومد و استرس ميگرفتم كه الان يكي رو من كار خرابي ميكنه...تا اومدم بلند بشم...صداي رحيمي و شنيدم كه داشت با مقدم حرف ميزد.قيافه هاشونو نميديدم درست پشت درخت ايستاده بودند.
رحيمي:از همون اولين جلسه كه كارت و آوردي فهميدم كه ته دلت يه چيزي هست كه همون باعث شده كارات اينقدر متفاوت و منحصر به فرد باشه...امروز شكم به اثبات رسيد...
مقدم:شك به چي استاد...
رحيمي خنديد و گفت:تو عاشقي...
مقدم:من استاد؟!
رحيمي:نه من...برو پسر...برو...من يك عمره دارم با هم سن و سالهاي شما سر و كله ميزنم...احساستونو از برم...چي فكر كردي....من از روي كارهاتون ميفهمم كه چطوري قلم به دست ميگيرين و اون لحظه چي حسي دارين،ميفهمم كه تابلوي تكميلي پويا فراهاني و تو درستش كردي و ايراد گيري كردي و اون فقط دو تا جفت بهش اضافه كرده....من از كاراتون ميفهمم كه ته دلتون چي ميگذره و چه جور آدمي هستين...ميفهمم كه آرزوهاتون چيه و...حتي توي موضوعاتي كه بهتون ميدم احساستونو نميتونيد پنهان كنيد...شماها جوونين...دلتون مثل آينه است به سفيدي بوم...پاك و بي آلايش...بعد از لحظه اي سكوت گفت:ماني تو دلي ميكشي...حرفهات و احساست و....رنگها حس آدم ها رو لو ميدن...بوم وقتي سفيده خوب سفيده...بي احساس و بي نشون اما همين كه تو يه خط روش ميكشي ديگه سفيد نيست...ديگه بي احساس نيست...گوياي منش توه...حس تو...و شايد عشق تو...
و ديگه صدايي به جز قدم هاي تند يك نفر رو نشنيدم...
نفس عميقي كشيدم ،حوصله ي فكر كردن به حرفهاي رحيمي و نداشتم...مقدم براي من تموم شده بود.ديگه چه فرقي داشت عاشق باشه يا نباشه...فقط بيچاره اون دختر كه با يه ديو سيرت اشنا شده بود. به كتابخونه نگاه كردم تينا و پويا روي پله ها ايستاده بودند و داشتند جر و بحث ميكردند.فقط يه امتحان ديگه باقي مونده بود.بدجوري سردم بود دستهام و جلوي دهنم گذاشتم و چند بار توش ها كردم ولي گرم نميشد.انگار هيچ كدومشون قصد دل كندن از اون يكي و نداشت از جام بلند شدم و به سمت در رفتم يه تاكسي و بعد هم خونه...كسي خونه نبود... واي كه چقدر خونه خوبه ،گرم و امن و اروم...روي تخت دراز كشيدم و رفتم زير پتوي گرم و نرم و دوست داشتني خودم و در صدم ثانيه خوابم برد.
پيروز:خوب چه خبرا؟
مهرداد:فعلا كه هستيم...
مهدخت:رابطتون خوبه؟
مهرداد:زمان ميخواد كه مثل سابق بشه...
پيروز:زمان حلال مشكلاته...بچتون كه به دنيا بياد همه چي درست ميشه...
مهرداد:به خاطر كمكهاي اين مدت واقعا ازت ممنونم پيروز...تو بهترين دوست مني....
پيروز لبخندي زد و گفت:تشكرات شما قبلا به عمل اومده...خواهر تو انداختي به من...مرحمت فرمودين...ديگه كافيه...
مهدخت خواست چيزي بگويد كه مهرداد گفت:غلط كردي...تو از همون روز اول دانشگاه طرح رفاقت ريختي با من كه خواهرم و بد بخت كني...اعتراف ميكنم بعد اين همه سال رفاقت هنوز نشناختمت...
پيروز خنديد و گفت:بد كاري كردم گرفتمش نترشه...
مهرداد:ديگه داري زياده روي ميكني ها...حواست و جمع كن...
فريده به سمت آشپزخانه رفت؛گوشي تلفن را به شانه اش چسباند و هر دو دستش را شست با دلخوري گفت:عليك سلام ماني خان...حالتون چطوره؟
ماني:خوب خوب...دختر بد اخلاق من چطوره؟
فريده به سالن بازگشت و روي مبلي نشست.به زحمت خنده اش را مهار كرد و گفت:چطور شده يادي از ما كردي؟
ماني:واسه امر خير زنگ زدم...

 

فريده خوشحال دكمه ي آيفون را زد و پريسا را دعوت به گوش دادن كرد.
پريسا ساكت به مادرش نگاه ميكرد ولي در دلش غوغايي بود اگر ماني ميانه ي مادرش را و محمود خان را به هم ميزد آن وقت تكليف او و بهزاد چه ميشد،اگر واقعا خودش دوباره پيش قدم شود محال است كه مادرش بهزاد را انتخاب كند و به طور حتم خواهر زاده اش را ترجيح ميدهد.اين افكار مثل خوره به جانش افتاده بود و در سكوت به مادر ش نگاه ميكرد.
ماني:غرض از مزاحمت اينكه...ما در ايل و تبارمون يه پسري داريم كه خيلي خاطر دخمر شما رو ميخواد...اين پسره بعد از كلي سر و كله زدن با خودش و دلش و مادر و پدرش...عقل و دينش و از دست داده و يه بيماري گرفته كه گوشهاش شروع به رشد مضاعف كرده و هي داره دراز و درازتر ميشه...خلاصه جونم واستون بگه اين پسر قصه ي ما ديده كه اينطوري نميشه و بايد بره با مادر دختره حرف بزنه تا دختره نپريده خواستگاري كنه و يه عرض اندامي نشون بده و بگه ما هم هستيم...پريسا در حال انجماد بود ،حس ميكرد همين الان قلبش از سينه اش بيرون ميزند.
فريده كه در تمام مدت ميخنديد گفت:خدا خفت نكنه بچه....اين چه طرز خواستگاري كردنه؟
ماني:ديگه همينه فريده جون ميخواي بخواه نميخواي نخواه...دخترت ميترشه...دبه هم كه گرون شده...سودم نميكني...
فريده خنديد و گفت:خيلي خوب...ولي اين دفعه كوتاه نميام بايد با فروغ و احمد آقا رسما بياين خواستگاري و بعد هم عقد و عروسي...
ماني خنديد و گفت:به روي چشم...حتما...خدمت ميرسي...م...دهانش باز مانده بودلحظه اي ساكت شد .بهزاد مضطرب نگاهش ميكرد و ماني با تعجب پرسيد:چرا مامان و باباي من؟
فريده:پس كي؟
ماني:خاله فكر كنم اشتباه گرفتي...
فريده اخمي كرد و گفت:يعني چي؟
ماني خنديد و گفت:دوماد يكي ديگه است...پريسا آب دهانش را قورت داد،گيج شده بود.
فريده:منظور؟
ماني كه صداي خشن فريده را از پاي تلفن تشخيص داده بود آب دهانش را قورت داد و آهسته گفت:بهزاد...پريسا نفس عميقي كشيد و زير لب از ماني تشكر ميكرد.
فريده مبهوت پرسيد:كي؟
ماني:بهزاد...
فريده:پسر عموي خودت؟
ماني:بله...
فريده سكوت كرد.
ماني:بهزاد خيلي پري و دوست داره...با من من گفت:پري هم همينطور...
فريده آهي كشيد و گفت:پس تو چي؟
ماني:من خر كيم...
فريده خنديدو پرسيد: پس تو واسه پسرعموت زنگ زدي؟ مگه بزرگترش تويي ؟
ماني:نه من بزرگترش نيستم...من فقط زنگ زدم به شما... كه بگم من و پريسا حتي اگه به خواست شما و فروغ جون با هم ازدواج هم بكنيم نه تنها خوشبخت نميشيم بلكه همش ميپريم بهم و خلاصه جنگ اعصاب داريم چرا چون همديگرو مثل دو تا دوست،دخترخاله و خواهر برادر قبول داريم و بينمون عشق وجود نداره...حالا پس فردا كه يه بچه هم داريم از اين دادگاه به اون دادگاه ميريم كه چي كه طلاق بگيريم...حالا شما فكر كن راضي ميشين دختر خودتون و خواهرزاده ي گلتون بدبخت بشن؟هان؟خدا وكيلي،اين تن بميره...من حرف نامربوط زدم؟اين حرف ركيكيه؟فريده نفس عميقي كشيد و گفت:چي بگم والله...
ماني:هيچي...من زنگ زدم موافقت شما رو واسه ي عموم اينا بگيرم...كه سكوت علامت رضاست و شما موافقي و...به به مباركه...ديگه باقي كارا دست خودتونه و عمو ي من...باشه فريده جون؟
فريده :خوب ميبري و ميدوزي ها...
ماني:بعله...تنتونم ميكنم...خواستين تنگش ميكنم...نه گشادش ميكنم...يقه اش و چه مدلي برش بدم...دلبري...خشتي؟
فريده خنديد و گفت:كم چرت و پرت بگو...
ماني:چشم...امري نيست...
فريده:نه...فقط...
ماني:فقط و اما و اينا رو بي خي...بسپارين دست سرنوشت و روزگار و تقدير و توكلتون به خدا... خداحافظ فريده خوشگله...و فوري گوشي را گذاشت تا فرصت ابراز مخالفت را از او بگيرد..بهزاد بي صبرانه پرسيد: چي شد؟
ماني:واي خدا كف كردم...چي چي شد؟حل شد ديگه....
بهزاد:جون من راست ميگي؟
ماني:بعله...شده كاري و به اقا ماني بسپارين و نتونه از پسش بربياد؟ پاشو برو يه ليوان آب واسه من بيار...
بهزاد محكم بوسيدش و به سمت آشپزخانه دويد.
فريده از خنده ريسه رفت و گفت:امان از اين بچه...و نگاهي به گونه هاي رنگ گرفته ي پريسا انداخت وپشت چشمي نازك كرد و گفت:ايش...اينو نگاش كن...
پريسا سرش را پايين انداخت وحرفي نزد.
فريده آهي كشيد و گفت:من فقط خوشبختي تو رو ميخوام...
پريسا حرفي نزد و در سكوت منتظر ادامه ي جمله ي مادرش بود.
فريده با صدايي كه خودش هم نشنيد گفت:مباركه...
پريسا خنديد و به سمت مادرش رفت و او را بوسيد و سپس با عجله به اتاقش رفت.
گوشي اش را برداشت و به ماني اس ام اس زد و گفت:اول ازت ممنونم...دوم چرا يه ماهه اذيتم كردي و گفتي كه منو ميخواي؟جواب بده منتظرم.
ماني بلافاصله نوشت:اول سلام...دوم مگه تحفه اي؟و آرم خنده را پايان جمله اش گذاشت.
پريسا نوشت:خواهش ميكنم...بگو...بي شوخي....
ماني:بهي ازم خواست يه كوچولو بسنجمت....
پريسا خنديد و نوشت:مرده شورتو ببرن...ولي تو رو خدا تفاهم و ميبيني...ماني :چطور؟
پريسا:اگه بهزاد پيشته بهش بگو اون دختره كه خودشو دنيا معرفي كرده و چند روزه كه وبالش شده رو من انداختم جلوش...منم حق دارم بسنجم...ندارم؟
ماني خنديد و رو به بهزاد گفت:بيا ببين اين چي ميگه...
و بهزاد همان موقع به پريسا زنگ زد و هر دو از هم گله كردند ولي بعد از لحظه اي بهزاد با لبخندي عميق و سرخوشي به سمت حياط رفت و ماني را در سالن تنها گذاشت.
نفس عميقي كشيد و بار ديگر جوابهايش را چك كرد.در خودكارش را گذاشت و كيفش را روي شانه اش انداخت و برگه را به مراقب تحويل داد و از سالن خارج شد.كش و قوسي به اندامش داد و خوشحال از تعطيلات ميان ترم به سمت خيابان راه افتاد ماشينش را پشت دانشگاه پارك كرده بود با قدم هايي آرام و شمرده راه ميرفت.ميدانست كه امروز تينا و پويا با هم قرار دارند در غير اين صورت اين مسير را تنها طي نميكرد.از اين كه اتومبيلش را اينقدر دور پارك كرده بود بر خودش لعنت ميفرستاد.هنوز كامل نرسيده بود كه سوئيچش را درآورد و دزد گير ماشين را زد.خواست سوار شود كه اتومبيل ماني را كه درست كنار ماشين خودش پارك بود را شناخت.بي توجه به آن سوار شد و ماشين را روشن كرد،اگر زمستان نبود حتما بلافاصله گازش را ميگرفت و ميرفت اما چه ميكرد كه بايد كمي صبر ميكرد تا موتور ماشين گرم شود.خودش هم نميدانست چرا از گوشه ي چشم به داخل 206ماني نگاه ميكند،و وقتي او را ديد كه سرش را روي فرمان گذاشته بي اراده به سمتش چرخيد و با خيالي آسوده از اينكه او متوجه نگاه خيره اش نخواهد شد،چشم به او دوخت.سرش كاملا روي فرمان قرار گرفته بود و او فقط يكي از دستانش را ديد كه فرمان را گرفته بود بدون هيچ حركتي،حتي اتومبيل نيز خاموش بود.زير لب گفت:حتما منتظر كسيه...و از خودش پرسيد:سردش نيست؟چرا بخاري ماشين و روشن نكرده؟نفس عميقي كشيد و گفت:به تو چه مربوطه...راهتو بكش برو...
ديگر ماندن را جايز ندانست موتور به اندازه ي كافي گرم شده بود،دنده را جا زد و در حالي كه به او چشم داشت حركت كرد.هنوز چند متر دور نشده بود كه به خاطر چند پرنده كه روي زمين سر يك تكه نان درگير بودند چند بار بوق زد،بي اختياربه ماني نگاه كرد اما ماني هيچ تكاني نخورد و واكنشي نشان نداد،دلش شورميزد براي دلداري خودش گفت:حتما خوابيده...دوباره حركت كرد اما وقتي به سر پيچ رسيد بي اراده ايستاد و سرش را به سمت ماني كه هنوز در همان حال بود چرخاند.محكم روي فرمان كوبيد و گفت:لعنت به تو هستي...لعنت به اين همه ضعفت...صدايي در درونش گفت:هنوزم دوستش داري...جوابي به خودش نداد در دل گفت:اون يه بدي كرده هزار تا خوبي...من كه ديگه دوسش ندا...حرفش را خورد وسرش را روي فرمان گذاشت و گفت:يادت رفته باهات چيكار كرد...
-اگه حالش بد باشه...
-به درك...به تو چه...چرا خودت و نخود هر آشي ميكني...
-فقط يه لحظه است...چند ضربه به شيشه ميزنم و اون سرش و بلند ميكنه و بعد من ميرم...همين...
-چرا بايد بري؟چرا نگرانشي...
-نميدونم....
-ميدوني...توي بي عقل هنوزم دوستش داري...با اون بلايي كه سرت اورده...هنوزم دوستش داري...
نفس عميقي كشيد وبا تحكم گفت:يهو عاشقش نشدم كه يه دفعه هم ازش متنفر بشم...
و دور زد و رو به روي ماني پارك كرد.احساسش بر عقلش پيروز شده بود.
از ماشين پياده شد و چند ضربه به شيشه زد اما بي نتيجه بود و ماني هيچ حركتي نكرد.لبش را گزيد.اهسته گفت:نقشه نباشه...
با ترس دستش به سمت دستگيره ي در رفت و نفس عميقي كشيد و در را باز كرد.
هستي:آقاي مقدم...آقاي مقدم...حالتون خوبه؟
اما هيچ صدايي نيامد و همين بيشتر او را مضطرب ميكرد،دستش را روي شانه ي ماني گذاشت و چند بار تكانش داد اما باز مثمر ثمر واقع نشد.دلش را به دريا زد شانه اش را محكم گرفت و با يك حركت او را به عقب كشيد.سرش روي سينه افتاده بود چشمهايش بسته بود و رنگش بيش از حد به سفيدي ميزد.هستي جيغ كوتاهي كشيد و اينبار محكم تر تكانش داد ولي بيدار نشد.به سمت ماشينش رفت بطري آبي آورد و روي صورتش خالي كرد.پلكهايش لرزيد اما باز نشد.درمانده از خودش پرسيد:چه كار كنم...خدايا...موبايل خودش شارژ نداشت.چشم چرخاند به دنبال باجه تلفن اما به چشمش نخورد...در دل فرياد زد:واي خدا...حالا چيكار كنم؟ياد موبايل ماني افتاد... چند بار ديگر هم صدايش زد و تكانش داد اما بي حاصل بود.لبش را به دندان گرفت و خم شد روي او و جيبهاي ماني را گشت و موبايلش را درآورد و با اورژانس تماس گرفت.مستاصل روي زمين نشست،خودش هم نفهميد كي و چه وقت اشكهايش روان شده...بي اختيار به گوشي ماني نگاه كرد وبا فشار يك دگمه ليست شماره هاي ثبت شده جلويش باز شد.اسامي با بهي يك و بهي دو اغاز شده بود...مهري،پري،فريده،فروغ، سميرا...فري...پونه.به جز چند اسم مردانه بقيه ي اسامي خلاصه شده و دخترانه بود.خصمانه نگاهش كرد و همان موقع صداي آژير امبولانس به گوشش رسيد،گوشي اش را به داخل ماشينش پرتاب كرد و ديگر آنجا نايستاد تا ببيند او را چطور ميبرند،بي درنگ سوار ماشينش شد و با سرعت از انجا دور شد.اما گوشه اي از خيابان ترمز كرد و چند لحظه بعد آمبولانسي باشتاب از كنارش رد شد.هستي هم به دنبال آمبولانس روان شد تا بفهمد او را به كدام بيمارستان ميبرند و در آخر هم با حال اشفته اي وارد خانه شد.خدا را شكر ميكرد از اينكه كسي در خانه نيست تا او را در ان حال زار و پريشان ببيند.روي تخت افتاد و بي مهابا اشك ميريخت. خودش را به خاطر اين همه ضعف و حماقت لعنت ميكرد.

صداها در سرش مي پيچيد.تمام توانش را در پلكهايش جمع كرد اما نتواست آنها را از هم باز كند.سخت نفس ميكشيد و گلوش مي سوخت و مزه ي دهانش به تلخي ميزد.سرما تا عمق وجودش نفوذ كرده بود.دلش ميخواست ميتوانست چشمهايش را باز كند اما رمقي برايش نمانده بود.سوزشي را روي پوستش حس كرد و صداها در سرش دورتر و دورتر ميشد.
ليوان آبي را كه احمد به لبش نزديك كرد را پس زد و رو به پيروز گفت:ميخوام ببينمش...
پيروز:فعلا نميشه...
مهدخت هق هقش را مهار كرد و گفت:چرا...فقط يه لحظه...
فروغ با صدايي گرفته از بغض گفت:حالش خيلي بده؟
پيروز حرفي نزد.احمد سرش را ميان دستهايش گرفته بود و سعي داشت به خودش مسلط باشد.صداي بيب بيب كلافه اش كرده بود،كمي احساس سرما ميكرد. دست سردش ميان دست گرم كسي بود،به انگشتهايش تكاني داد،بدنش سر شده بود.به زحمت پلكهاي به هم چسبيده اش را باز كرد. گلويش ميسوخت و لبهايش خشك شده بود.مهرداد بالاي سرش نشسته بود و با لبخند نگاهش ميكرد.سنگيني ماسك اكسيژن را كه نيمي از صورتش را در بر گرفته بود به خوبي حس ميكرد .بي رمق دستش را بالا آورد تا ان را بردارد ولي مهرداد مانع شد.به اطرافش نگاهي انداخت بار دومش بود كه در ميان اين دستگاه هاي عجيب و غريب گير افتاده بود.فضا سرد و بي روح بودو فقط چند صداي آزار دهنده از همين دستگاه ها به گوش ميرسيد.مهرداد كنارش نشسته بود و همين باعث ميشد كمتر بترسد.ماني بي حال نگاهش كرد،چشمهايش نيمه باز مانده بود.مهرداد خم شد و پيشاني اش را بوسيد و گفت:خوب بلدي مارو بترسوني ها...ماني بي رمق نگاهش ميكرد دلش براي مهرداد تنگ شده بود نزديك به يك ماه او را نديده بود.
مهرداد با خجالت پرسيد:هنوزم از دستم دلخوري؟...
ماني خواست حرفي بزند كه مهرداد گفت:فقط با اشاره ي پلكت جوابمو بده...نبايد خودتو زياد خسته كني...
ماني فقط نگاهش كرد.مهرداد دوباره گفت:منو ميبخشي؟
ماني پلكهايش را به نشانه مثبت بست و لحظه اي بعد باز كرد.مهرداد بغض كرده بود دستي به موهاي ماني كشيد و گفت:درد نداري؟
ماني سرش را به آهستگي تكان داد.مهرداد گفت:پس راحت بخواب...تا فردا حالت خوب خوب ميشه...
ماني چشمهايش را بست و مهرداد باز هم خم شد و صورتش را بوسيد و از اتاق خارج شد به در تكيه داد و به دو قطره اشك سمجي كه مصر به فرود آمدن بودند اجازه ي سرازيري داد.
به حياط رفت تا هوايي عوض كند.احمد روي نيمكت تنها نشسته بود.
مهرداد كنارش نشست و گفت:شما نرفتين خونه؟
احمد انگار كه نشنيده باشد گفت:عادت ندارم اينطوري ببينمش...
مهرداد بغضش را فرو داد و گفت:چطوري؟
احمد انگار كه نشنيد گفت:اون خوب ميشه مگه نه؟
مهرداد آرنجش را قائم روي زانويش گذاشت و پيشاني اش را به كف دستش تكيه داد.
احمد نگاهش كرد و گفت:جوابمو ندادي؟
مهرداد:اون گروه خونيش جز معدود گروه هاست اُي منفي...من...
احمد ميان حرفش آمد و گفت:ميبرمش آلمان...حميد هم اونجاست ميتونه كمكمون كنه...
مهرداد:نميدونم...نميدونم...
احمد بي اختيار داد زد:پس تو چي ميدوني؟
مهرداد به چهره ي آشفته ي پدرش نگاه كرد و سرش را پايين انداخت و سكوت كرد.
احمد:مهرداد؟!
مهرداد منتظر به پدرش خيره شده بود.
احمد كه انگار از حرفي كه ميخواست به زبان بياورد ميترسيد،اب دهانش را فرو داد و با دلهره اي غير قابل توصيف و صدايي كه به سختي شنيده ميشد گفت:يه وقت...يه وقت...از دستم نره مهرداد...
مهرداد آهي كشيد و پدرش را در آغوش كشيد و گفت:همه چيز دست خداست بابا...مرگ و زندگي دست اونه...ماجراي سقوط هواپيما يادتون رفته؟ما همين الان هم ممكن بود ماني و نداشته باشيم...
احمد نفس عميقي كشيد و در همان هنگام صداي اذان صبح به گوش رسيد.احمد به آهستگي از جايش بلند شد و به سمت مسجد بيمارستان رفت.و مهرداد خيره به گام هاي سست و بي رمق پدرش و اندامي كه به تازگي خميده شده بود نگاه ميكرد.محمود و شهين و فريده همزمان وارد بيمارستان شدند.فروغ به ديوار تكيه داده بود و احمد روي يكي از صندلي ها در حال چرت زدن بود.فريده و شهين حيرت زده از تماشاي چهره ي آشفته ي فروغ لحظه اي برجاي خود ايستادند و سعي داشتند از خطوط چهره اش پي به عمق ماجرا ببرند.شهين لبش را به دندان گرفت واقعا اين همان فروغ بود بود زن خوش پوش و خوش چهره و ثروتمندي كه دختر يكي از فرش فروشان قديمي بازار بود وبه همه كس فخر زيباي و تحصيلات و ثروتش را ميفروخت.كسي كه سليقه اش در خريد اجناس مختلف نظير نداشت. اما حالا يك مانتوي گشاد ريون سياه به تن داشت و و روسري اش را پشت و رو به سرش گذاشته بود واز پشت و جلو موهايش اشفته بيرون ريخته بود.دم پايي هاي پلاستيكي اش نشان از عجله و شتاب براي رسيدن به بيمارستان بوده وآيا اين همان فروغي بود كه در طول اين همه سال حتي يك بار هم او را بدون آرايش نديده بود ولي امروز او با چهره اي رنگ پريده و چشماني سرخ و شمايلي پريشان به ديوارتكيه كرده بود و در افكارش چرخ ميزد.فريده با صدايي بغض آلود و گرفته گفت:فروغ جان؟!فروغ نگاهش را به آنها دوخت و فريده به سمتش هجوم برد و هر دو يكديگر را در آغوش كشيدند ولحظه اي بعد صداي گريه ي هر دو راهرو را فرا گرفت،شهين نيز به سمت آنها رفت تا كمي آرامشان كند.
محمود كنار احمد نشست و با لحني آرام و دلجويانه پرسيد:اينه رسمش داداش؟تو نبايد به ما ميگفتي؟
احمد با صدايي لرزان گفت:چي ميگفتم داداش...چي بگم...بچه ام داره از دستم ميره...و سرش را پايين انداخت و نفس عميقي كشيد.
همان لحظه پرستاري جلو آمد و با لحني محكم و عصبي گفت:چه خبره خانم ها؟اينجا بيمارستانه...خواهش ميكنم يه كم آروم تر...
محمود:الآن ماني كجاست؟
منتقلش ميكنن بخش... Ccuاحمد:دارن از
محمود آهي كشيد و حرفي نزد.حدود يك ساعت بعد فرزاد و مهدخت و پيروز و سميرا هم به جمع انها اضافه شدندو دور تا دور تخت ماني ايستاده بودند و در سكوت در افكارشان غوطه ور بودند.
ماني كه در اثر داروها كمي خواب آلود بود نگاهي به جمع انداخت و با صداي گرفته گفت:خوب يك ساعته اينجا واستادين يه فاتحه اي چيزي بخونين وقتتون تلف نشه...
محمود لبخندي زد و گفت:اي چه حرفيه عمو جان ...ان شا الله كه صد سال زنده باشي...
ماني:والله اينجوري كه شما بالا سر من واستادين انگاري منتظرين من دم اخرمم بكشم و برم به سلامت... حالا چرا اينجوري نگام ميكنين...آدم ميترسه...
پيروز:تو بگو ما چيكار كنيم...
ماني نفس عميقي كشيد و گفت:يه دلداري يه كم مهربوني...شوخي،خنده...عين ماست واستادين بالاسر من...ببخشيدا ولي مرده شورا از شما سرحال ترن...يه دو تا شوخي هم با اون مرده هه ميكنن...يارو كيف ميكنه...شماها دو تا كمپوت نياوردين...
فريده:الهي بميرم بچم كمپوت ميخواد...فرزاد برو چند تا بگير بيار... خدا مرگم بده، اصلا حواسم نبود...اينقدر هول شده بودم كه...
ماني:حالا ديگه؟چه فايده؟اصلا من بايد ميگفتم...خودتون بايد مياوردين...مثلا اومدين عيادت...يه دسته گلي...شيريني...چه ميدونم...ملاقات زنداني هم ميرن خشكه خشكه نميرن...
محمود خنده اش گرفته بود و احمد ملايم گفت:ماني خجالت بكش...
ماني:خوب راست ميگم ديگه...حالا كمپوت بخوره تو سرم...با لحني گريه دار گفت:من حوصله ام سر رفته...
فرزاد:دلقك بازي در بياريم بخندي؟
ماني:آره بد فكريم نيست...شروع كن دايي...
فرزاد خنديد و گفت:خوبه خوبه...واسه ما خودشو لوس ميكنه...حالا يه روز بستري شديا...
همان لحظه مهرداد وارد شد.
ماني:يا پيغمبر...تو ديگه چي ميگي؟
مهرداد خنديد و گفت:زبونت باز شد...
ماني:باز بود...
مهرداد رو به جمع گفت:وقت ملاقات تموم شده...
ماني:چه زود...نرين من حوصله ام سر ميره...
محمود پيشاني اش را بوسيد و گفت:هيچ خوش ندارم تو رو اين شكلي ببينم...
ماني:چه شكلي؟يه آينه به من بدين ببينم...ديشب تا حالا چه بلايي سرم اوردي مهرداد...اخ آخ مهرداد اون پرستار عينكي اخر كار خودشو كرد ؟ديشب ديدي گفت من چه خوشگلم...اسيد پاشيد رو صورتم نه؟
مهرداد خنديد و گفت:نترس من حواسم بهت بود...
فريده هم جلو امد و گفت:الهي قربونت برم...زود تر خوب خوب شو...
و به همين ترتيب در لحظه اي كوتاه اتاق خالي شد.فقط مهرداد بالاي سرش نشسته بود.
ماني رو به مهرداد گفت:تو هم برو خونه...خسته شدي...
مهرداد خنديد و گفت:نه من خوبم...يكي بايد شب پيشت باشه...پس فردا بايد عملت كنن...
ماني:توعملم ميكني؟
مهرداد:نه...دكتر اردلان...
ماني:چرا اون؟مگه تو نميتوني؟
مهرداد:خوب چرا...ولي عرف نيست كه پزشكها بستگان درجه يك خودشونو درمان كنند...
ماني:چرا؟
مهرداد:خوب چون احساساتشون هم دخيل ميشه...
ماني:ولي من ميخوام تو عملم كني...
مهرداد سيخ سر جايش نشست و گفت:چي؟
ماني:ميخوام تو عملم كني...
مهرداد:گفتم كه عرف نيست كه...
ماني ميان حرفش پريد و گفت:خودت ميگي عرفه...قانون كه نيست...هست؟
مهرداد سكوت كرد.
ماني:تو همون درس و خوندي...همون مدرك و داري...منم به تو بيشتر از اين اردلان اعتماد دارم...
مهرداد:من نميتونم...
ماني:چرا؟
مهرداد كه بغض كرده بود گفت:من وقتي ميبينم يه پرستار يه سوزن تو دستت فرو ميكنه هزار بار ميميرم و زنده ميشم...چه جوري بيام سينه ات و بشكافم و عملت كنم...
ماني سرش را به سمت پنجره چرخاند و گفت:يا تو يا هيچكس...
مهرداد كلافه گفت:ماني...اگه زير دست من يه بلايي سرت بياد چي؟من چيكار كنم؟ميشم قاتل برادرم...همينو ميخواي؟
ماني:مگه قراره بميرم؟
مهرداد:نه...ولي...
ماني:من حرفم و زدم...فقط تو بايد عملم كني...وگرنه رضايت نميدم...در ضمن كلك هم تو كارت نباشه...تو اتاق عمل بخواي جاتو با اون پيرمرد خرفت عوض كني و چه ميدونم آرتيست بازي در بيارين و سر منو شيره بمالين هم نداريم...
مهرداد مستاصل گفت:من نميتونم...اينو از من نخواه ماني خواهش ميكنم...
ماني مستقيم در چشمهاي مهرداد نگاه كرد و گفت:ميدونم اين عمل يه جورايي خطرناكه و شايد زنده نمونم...اگه قرار باشه اين آخرين خواسته ي من باشه،خوب اين آخرين خواهشمه...ميتوني قبولش كني...ميتوني هم آخرين خواهش برادر كوچيكت و ناديده بگيري...و سكوت كرد.
مهرداد:چرا من؟
ماني:چون برادرمي و من بهت اعتماد دارم...اگه قراره بميرم ...نميخوام... نميخوام زير دست يه غريبه جون بدم...
مهرداد بغضش را با آه عميقي فرو داد و چيزي نگفت.
ماني:يه خواهش ديگه هم دارم...
مهرداد:جونم؟
ماني به سقف خيره شد و گفت:تو اتاقم تو دومين كشوي ميز كامپيوتر دوتا پاكت هست...روي يكيش يه ادرس نوشتم...بعد از مرگم برسون به همون ادرس...اون يكي هم مال شماهاست با يه دفترچه حساب...يه جورايي وصيت نامه و تنها داراييم...ميخواستم جمع كنم واسه ازدواجم و اين جور چيزها ولي...لحظه اي سكوت كرد و گفت:اگه مُردم...
مهرداد بلافاصله گفت:ماني...
ماني نفس عميقي كشيد و گفت:بذار حرفم و بزنم...سه چهار ميليون بيشتر نيست...واسه عروسي كمه ولي واسه خرج كفن و دفن فكر كنم كافي باشه...دوباره مستقيم در چشمان پر از اشك مهرداد خيره شد و گفت:ميخوام خرج مرگم و خودم بدم...يه دونه مراسم هم بيشتر نميگيرين...سه و هفت و چهل و اينا هم نميخواد...نميخوام كسي به خاطرغذا واسم اشك تمساح بريزه...قبرمم خريدم قطعه ي 328 رديف 7...زير يه بيد مجنونه...جاش خوبه...بقيه ي پولم اگه موند دو تا حساب باز كن واسه ي امير سام و پسرخودت...همه ي اينا رو تو اون نامه هه نوشتم...ولي خوب بازم گفتم كه كار از محكم كاري عيب پيدا نميكنه...وصي من تويي...باشه؟
مهرداد در بهت و حيرت از پشت پرده اي اشك به ماني خيره شده بود،حرفي براي گفتن نداشت.اهسته از جايش بلند شد و از اتاق بيرون رفت.نميتوانست نفس بكشد وارد حياط بيمارستان شد و خودش را روي اولين نيمكت سر راهش انداخت و با صداي بلندي گريست.
فروغ لبه ي تخت نشسته بود و دست سردش را نوازش ميكرد.ديگر آن زن محكم و با اراده ي سابق نبود.نگاهي به چهره ي رنگ پريده ي پسرش انداخت،زير چشمهايش گود و كبود بود ولبهايش خشك و سفيد به نظر ميرسيد، سينه اش آرام بالا و پايين ميرفت و به جز خس خسي كه نشان از تلاش پسرش براي نفس كشيدن بود صداي ديگري نمي امد،هر چند هرازگاهي صداي دينگ دينگ زنگي از بلندگو كه كسي را پيج ميكرد به گوش ميرسيد،اما براي او تنها صدا فقط صداي نفس هاي خسته ي ماني بود.گاهي از ترس تمام اندامش ميلرزيد ترس از اينكه مبادا پسرش از نفس كشيدن خسته شود،ترس از اين كه همين نفس هايي بي رمق هم پايان يابد و نا خداگاه لبش را آنچنان محكم به دندان ميگرفت كه مزه ي شور خون را حس ميكرد و اين رخداد از زماني كه بر بالين پسرش حاضر شده بود،به كرّرات اتفاق افتاده بود. در گلويش يك توده ي بزرگ يك بغض ناخوانده را حس ميكرد كه از ظهر ديروز دست از سرش برنداشته بود و انگاركه به هيچ وجه نميتوانست از شرش خلاص شود.نميدانست چه كار كند و از چه كسي كمك بخواهد...ازهمه ي دنيا بي نياز بود اما تنها نياز پسرش را نميتوانست برآورده كند.يك قلب،يك زندگي دوباره و يك مرگ و باز هم يك زندگي دوباره...معادله اي كه چهار مجهول داشت و او قادر به حل آن نبود.دوباره به چهره ي معصوم و مظلوم پسر بيست و يك ساله اش خيره شد،مژگان بلندش روي صورتش سايه انداخته بود و كبودي ها و گودي زير چشمش را كبودترو گودتر نشان ميداد.آه عميقي كشيد چكار بايد ميكرد؟و هيچ چيز در زندگي به اندازه ي ندانستن او را عاجز نميكرد...
مشاهده ادامه مطلب همه هستي من(22)

تاريخ: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۲:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
» افسانه پاكرو در نشست خبري سريال تكيه بر باد
» عكس هاي جديد بازيگران (4 دي 91)
» ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل21)
» Adsl شركت يا adsl مخابرات
» نيما نهاونديان، مجري برنامه‌هاي ورزشي درگذشت!
» ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل20)
» سريال ويلاي من كار جديد از مهران مديري
» عكس هاي جديد رز رضوي
» همه هستي من(22)

لینکستان
لينكي ثبت نشده است

بخش ویژه
google map



modemsedges

modemsedges

http://modemsedges.zaminblog.com

modemsedges

modemsedges

modemsedges

modemsedges

قالب پارسفا

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog

ظرف غذای کودک
آموزش نجاری و  کابینت
معجزه حفظ قرآن کریم
کارواش خانگی همه کاره