ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل20)
هنگامي
كه دكتر ايگور چراغ را روشن كرد٬ از ديدن زن جوان كه در اتاق انتظار بيرون دفترش
نشسته بود متعجب شد.
"هنوز
خيلي زود است و تمام روزهاي من هم پر است."
ورونيكا
گفت:"مي دانم زود است و روز هنوز شروع نشده و فقط مي خواستم كمي صحبت كنم براي
مدت كوتاهي. به كمكتان احتياج دارم."
سايه
هاي سياهي زير چشم هايش ديده مي شد و موهايش ژوليده بود علايم ظاهري شخصي كه تمام
شب را بيدار مانده است.
دكتر
ايگور تصميم گرفت او را به اتاقش راهنمايي كند.
در
حالي كه چراغ را روشن مي كرد و پرده ها را كنار مي كشيد از ورونيكا خواست بنشيند.
در
مدت كمتر از يك ساعت سپيده دم فرا مي رسيد و سپس او مي توانست در مصرف برق صرفه جويي
كند سهامداران هميشه در مورد هزينه ها هر چند هم ناچيز سخت گير بودند.
دكتر
ايگور با سرعت به دفتر يادداشتش نگاه كرد:زدكا آخرين شوك انسوليني خود را دريافت
كرده و واكنشي مثبت نشان داده بود. مفهومش اين بود كه مي توانست از آن معالجه ي غير
انساني جان سالم به در برد. در اين مورد خاص دكتر ايگور از شوراي پزشكي بيماران
خواسته بود تا تعهد نامه اي را امضا كنند و مسئوليت كامل عواقب چنين درماني را به
عهده گيرند.
به
خواندن چند گزارش پرداخت. در طول شب دو يا سه بيمار رفتاري پرخاشگرانه داشتند كه
طبق گزارش پرستارها ادوارد هم جزو آن ها بود.
حدود
ساعت چهار صبح به اتاقش مي رود و از خوردن قرص هاي خواب آور امتناع مي كند. دكتر ايگور
بايد وارد عمل مي شد و گرچه در ويلت آزادي وجود داشت اما لازم بود تصويرش به عنوان
موسسه اي خشن و محافظه كار حفظ شود.
ورونيكا
گفت:" بايد مطلب بسيار مهمي را از شما سوال كنم."
اما
دكتر ايگور خودش را به نشنيدن زد. گوشي اش را برداشت و به ضربان قلب و ريه هاي
ورونيكا گوش داد. عكس العمل هاي او را امتحان كرد و با چراغ قوه ي كوچكي پشت شبكيه
ي چشمش را معاينه كرد. متوجه شد كه ديگر هيچ نشاني از مسموميت ويتريول يا به
اصطلاح بعضي ها(تلخي) وجود ندارد.
بلافاصله
تلفن را برداشت و از پرستاري خواست تا دارويي را كه نام پيچيده اي داشت بياورد.
گفت:"گويا
ديشب دارويي به تو تزريق نشده."
"ولي
حالم خيلي بهتر است."
"فقط
كافي است نگاهي به صورتت بيندازم. اگر مي خواهي از زمان كمي كه برايت باقي مانده
حداكثر استفاده را بكني بهتر است به حرف هايم گوش دهي."
"من
هم دقيقا براي همين مسئله به اينجا آمده ام. مي خواهم حداكثر استفاده را از زمان
كمي كه دارم بكنم و لي به روش خودم. دقيقا چه مدت وقت دارم؟"
دكتر
ايگور از بالاي عينكش با دقت به او نگاه كرد.
ورونيكا
گفت:" مي توانيد به من بگوييد. من وحشت زده يا بي تفاوت يا چيز ديگري نيستم.
مي خواهم زندگي كنم ولي مي دانم وقتم كافي نيست و خودم را تسليم سرنوشت كرده
ام."
"پس
چه مي خواهي؟"
پرستار
با سرنگ وارد اتاق شد. دكتر ايگور سري تكان داد و پرستار به آرامي آستين ژاكت ورونيكا
را بالا زد.
در
حالي كه پرستار مشغول تزريق بود ورونيكا دوباره پرسيد:
"چه
قدر وقت دارم."
"بيست
و چهار ساعت٬ شايد هم كمتر."
ورونيكا
نگاهش را پايين انداخت و لبش را گاز گرفت ولي توانست آرامش خود را حفظ كند.
"مي
خواهم دو خواهش از شما بكنم. اول اينكه با دارو٬ ـزريق يا هر چيز ديگري كاري كنيد
كه من بيدار بمانم و از تمام لحظات عمرم لذت ببرم. من خيلي خسته ام ولي نمي خواهم
بخوابم. كارهاي زيادي دارم كه بايد انجام دهم كارهايي كه هميشه ان ها را به بعد
موكول مي كردم تا در آينده انجامشان دهم چون فكر مي كردم زندگي تا ابد ادامه دارد.
كارهايي كه وقتي اعتقاد پيدا كردم زندگي ارزشي ندارد علاقه ام را به آن ها از دست
دادم."
"
و درخواست دومت چيست؟"
"
دلم مي خواده اينجا را ترك كنم تا بتوانم بيرون از اين جا بميرم. بايد قلعه ليوبليانا
را ببينم. اين قلعه هميشه "آن جا بود و من حتي كنكجكاو هم نشدم كه بروم و آن
را از نزديك ببينم. بايد با زني كه در زمستان ها شاه بلوط و در بهار گل مي فروشد
صحبت كنم. اغلب اوقات از كنار هم رد مي شديم و من حتي يك بار هم از او نپرسيدم
حالش چه طور است. مي خواهم بدون ژاكت بيرون بروم و در برف قدم بزنم. مي خواهم پي
ببرم سرماي زياد چگونه است من هميشه خودم را خوب مي پوشاندم تا سرما نخورم."
"دكتر
ايگور خلاصه بگويم من مي خواهم ريزش باران را روي صورتم احساس كنم. مي خواهم به هر
كسي كه از من خوشش آمد لبخند بزنم. مي خواهم هر كس مرا به نوشيدن قهوه دعوت كرد
قبول كنم. مي خواهم مادرم را ببويم به او بگويم دوستش دارم بر دامنش گريه كنم و از
بروز احساساتم شرمگين نشوم چون تمام اين احساسات در من وجود داشتند در حالي كه هميشه
آن ها را پنهان مي كردم."
"
ممكن است به كليسا بروم و به تمام تصاويري كه هيچ گاه برايم مفهومي نداشت نگاه كنم
تا ببينم اينك چه پيامي برايم دارند. اگر مرد خوش قيافه اي از من دعوت كند با او
به كلوپ شبانه اي بروم قبول مي كنم و تمام شب را تا جايي كه رمق دارم به شادي ممي
گذرانم. سپس به رختخواب مي روم ولي نه بگونه اي كه هميشه مي رفتم و سعي مي كردم به
خودم تسلط داشته باشم و چيزهايي را وانمود مي كردم ه احساس نمي كردم. مي خواهم
خودم را به مرد دلخواهم٬ به شهر٬ به زندگي و سرانجام به مرگ تسليم كنم."
هنگامي
كه حرف هاي ورونيكا پايان يافت سكوت سنگيني حكمفرما شد. پزشك بيمار در چشمان يكديگر
خيره شدند. شايد نگران تمام احتمالاتي بودند كه طي بيست و چهار ساعت آينده به وقوع
مي پيوست.
سرانجام
دكتر ايگور گفت :" مقداري داروي محرك به تو مي دهم ولي توصيه نمي كنم از آن
ها استفاده كني. اين دارو ها تو را بيدار نگاه مي دارند ولي آرامشي را كه نياز داري
با آن خواسته هايت را تجربه كني از تو مي گيرند."
احساس
كرد حالش بد شده است هر وقت دارويي به او تزريق مي كردند وضع جسماني اش بد مي شد.
"رنگ
پريده به نظر مي رسي. شايد بهتر باشد به رختخواب بروي و ما دوباره فردا با هم صحبت
مي كنيم."
ورونيكا
يك بار ديگر احساس كرد مي خواهد گريه كند ولي خودش را كنترل كرد.
"
شما خودتان هم مي دانيد كه فردايي وجود ندارد. دكتر ايگور من٬ خسته ام٬ خيلي خسته
ام. براي همين هم چنين دارويي را از شما مي خواهم. با حالتي نيمه نا اميد و نيمه
تسليم تمام شب بيدار بودم.
ممكن
بود دچار حمله ي هيستريك ديگري بشوم٬ مانند ديروز ولي چه فايده اي دارد؟ اگر قرار
است تنها بيست و چهار ساعت از عمرم باقي مانده باشد بخواهم تجربيات زيادي را كسب
كنم ترجيح مي دهم نا اميدي را كنار بگذارم."
"
دكتر ايگور خواهش مي كنم اجازه بدهيد مدت كوتاه باقي مانده ي عمرم را زندگي كنم
چون ما هر دو مي دانيم كه فردا بسيار دير خواهد بود."
دكتر
ايگور گفت:" برو بخواب و دوباره ظهر پيش من بيا. آن موقع دوباره صحبت مي كنيم."
ورونيكا
متوجه شد هيچ راهي ندارد.
"
من مي روم و مي خوابم و دوباره برمي گردم ولي مي توانم چند لحظه ي ديگر با شما
صحبت كنم؟"
"
وقت كمي دارم امروز سرم خيلي شلوغ است."
"
يك راست مي روم سر اصل مطلب. من براي اولين بار و با آزادي كامل لذت را تجربه
كردم. به مسايلي فكر كردم كه هيچ گاه جرا فكر كردن به آن ها را نداشتم از چيزهايي
كه قبلا مرا به وحشت مي انداختند يا مانعم مي شدند لذت بردم."
دكتر
ايگور تا جايي كه مي توانست قيافه ي دكتر ها را به خود گرفت. او نمي دانست سرانجام
اين گفتگو به كجا كشانده خواهد شد و نمي خواست با روٴسايش مشكلي پيدا كند.
"
دكتر٬ من متوجه شدم در روابط جنسي دچار مشكل هستم. مي خواهم بدانم آيا اين مسئله
در ارتكاب من به خودكشي نقشي داشته است؟ مسايل زيادي وجود دارند كه در مورد خودم
نمي دانستم."
دكتر
ايگور انديشيد:" بايد جوابي به او بدهم. لزومي ندارد پرستار را صدا بزنم تا
شاهد صحبت هاي ما باشد٬ تا از شكايات آينده در مورد سو ٕاستفاده از بيمار ها جلوگيري
كنم."
دكتر
پاسخ داد:" هر كدام از ما چيز هاي متفاوتي را مي خواهيم. طرف مقابلمان هم همين
طور است. چه اشكالي دارد؟"
"شما
بگوييد."
"
تمامش اشكال است. همه روياهايي در سر دارند_ ولي تعداد كمي متوجه ي روياهايشان مي
شوند_ كه از ما يك ترسو مي سازد."
"حتي
اگر حق با آن تعداد كم باشد؟"
"
شخصي كه حق با اوست كسي است كه از همه قوي تر است. در اين مورد به شكل متنقاض٬
ترسو ها٬ شجاع ترين هستند و موفق مي شوند عقايدشان را بر ديگران تحميل كنند."
دكتر
ايگور نمي خواست بحث را باز تر كند.
"حالا
خواهش مي كنم برو كمي استراحت كن بايد بيمارن ديگر را ببينم. اگر كاري را كه مي گويم
انجام دهي در مورد دومين تقاضايت فكر مي كنم."
ورونيكا
از اتاق بيرون رفت.بيمار بعدي٬ زدكا بود كه قرار بود مرخص شود ولي دكتر ايگور از
او خواست تا كمي منتظر بماند مي خواست از گفتگويي كه با ورونيكا داشت چند يادداشت
بردارد.
دكتر
ايگور در طول تحصيلش رساله ي جالبي را در مورد انحرافات جنسي
خوانده
بود:ساديسم٬ مازوخيسم٬ همجنس بازي٬مدفوع خواري٬ خود ارضايي٬ خود ارضايي يا بددهني
و فهرستي بي پايان از اين گونه. در ابتدا٬ دكتر ايگور اين مسايل را نمونه هايي از
انحرافات اخلاقي اشخاص ناسازگار مي دانست كه قادر نبودند رابطه اي سالم با والدين
خود ب
در
رساله اش در مورد ويتريول بايد مبحث مفصلي را به علاوه٬ بسياري از اختلالات عصبي و
رواني٬ ريشه در روابط جنسي داشت. او بر اين باور بود كه تخيلات محرك هاي الكتريكي
مغز هستند كه اگر مهار نشوند٬ انرژي شان را در نقاط ديگر تخليه مي كنند.
رقرار
كنند.
با
اين وجود٬ هنگامي كه به عنوان يك روانپزشك در حرفه اش پيشرفت كرد و با بيمارهايش
به گفتگو پرداخت٬ دريافت كه هر كس ماجرايي غير عادي براي بازگو كردن دارد. بيمارهايش
روي صندلي دفترش مي نشستند٬ با تمام وجود به زمين خيره مي شدند و شرح مفصلي را
ارائه مي دادند از آنچه "بيماري "(چنان توضيح مي داند كه گويي دكتر ايگور
يك پزشك نيست) يا انحراف جنسي ( گويي دكتر ايگور خودش روانپزشك مسئول تشخيص
انحرافات يا عدم انحرافات نيست)٬ مي ناميدند.
و
هر يك از اين افراد عادي توضيحاتي را ارائه مي دادند كه در مقالات مهم كتابي با
عنوان عدم بلوغ جنسي وجود داشت و در حقيقت اين حق را به همه مي داد تا طريقه ي
ارضإ شدنشان را تا جايي كه به طرف مقابل خدشه اي وارد نمي ساخت به خواست خود
انتخاب كنند.
زن
هايي كه در مدارس مذهبي درس خوانده بودند روياي تحقير شدن جنسي را در سر مي
پروراندند٬ مردان با شخصيت و كارمندان عالي رتبه ي دولت براي دكتر ايگور تعريف مي
كردند كه چه پولي را در دامان زنان روسپي رومانيايي مي ريختند تا فقط بتوانند كف
پاي آن ها را بليسند.
پسرهايي
كه عاشق پسرها بودند و دختر هايي كه عاشق دختر هاي هم مدرسه اي خود بودند. شوهراني
كه مي خواستند روابط جنسي همسرشان را با غريبه ها ببينند و زناني كه هر گاه با خبر
مي شدند شوهرشان مرتكب زنا شده اند٬ به تحريك خود دست مي زدند.
مادراني
كه نيازشان را با اولين كسي كه زنگ خانه را به صدا در مي آورد مرتفع مي كردند و
پدراني كه ماجراهاي نهان خود را با مردان زن نمايي كه توانسته بودند از مرز هاي
مستحكم تحت حفاظ بگريزند٬ تعريف مي كردند.
و
مجالس شهوتراني. گويا هر كس حداقل يك بار در زندگي اش تمايل دارد در چنين مجالسي
حضور يابد.
دكتر
ايگور لحظه اي قلمش را زمين گذاشت و فكر كرد: او چه طور؟ بله٬ او هم دوست داشت.
مجلس عياشي چنانچه تصور كرده بود حتما مكاني پر هرج و مرج و لذت بخش بود كه در آن
احساس مالكيت وجود نداشت و آنچه بود فقط لذت و منگي بود.
آيا
اين خودش يكي از دلايل مهمي بود كه انسان هاي زيادي با تلخي مسموم مي شدند؟ طبق
مطالعات دكتر ايگور كه در كتابخانه ي پزشكي اش قرار داشت ازدواج ها به پيوندي پيش
و پا افتاده مبدل مي شد كه تمايلات جنسي پس از چهار يا پنجمين سال زندگي مشترك از
ميان رفت. پس از آن٬ زن احساس پس زدگي مي كرد و مرد هم احساس به دام افتادگي٬ و ويتريول
يا تلخي به از ميان بردن همه چيز مي پرداخت.
مردم
با روانپزشكان راحت تر از كشيش ها صحبت مي كردند چرا كه پزشك٬ آن ها را به جهنم
تهديد نمي كرد. دكتر ايگور در طول حرفه ي روانپزشكي اش تقريبا هر آنچه را بايد به
او مي گفتند شنيده بود.
بايد
به او مي گفتند چون به ندرت اين كار را مي كردند. حتي پس از چندين سال كار در اين
حرفه٬ هنوز از خودش مي پرسيد چرا آن ها تا به اين حد از متفاوت بودن بيم دارند.
هنگامي
كه سعي مي كرد دليل آن را بيابد٬ مصطلح ترين پاسخ ها اين بودند:"همسرم فكر مي
كند من بايد مانند يك روسپي رفتار كنم" يا اگر اين سوال را از مردي مي پرسيد
جواب اين بود"زن من مستحق احترام است."
معمولا
گفتگوي او با بيمارهايش در همين جا پايان مي يافت. گفتن اين مسئله فايده اي نداشت
كه هر كس مانند اثر انگشتش داراي خصوصيات جنسي متفاوتي است چون هيچ كس اين مطلب را
باور نمي كرد. بي مهابايي در روابط جنسي بسيار خطرناك بود هميشه اين ترس وجود داشت
كه شخص مقابل همچنان تسليم عقايد از پيش تعيين شده اي باشد.
گفت:"
من نمي خواهم دنيا را تغيير دهم."از كار دست كشيد و از پرستار خواست تا بيمار
افسرده ي سابق٬ زدكا را به داخل راهنمايي كند:"ولي حداقل مي توانم در رساله
ام آنچه را فكر مي كنم بر زبان بياورم."
ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل20) ورونيكاتصميم ميگيردبميرد(فصل20) |